X
تبلیغات
[یک ایران بد روی خط داغ] - سفر به کرانه ی آب و آفتاب و آرامش (سفرنامه مالدیو)
خودپرسشگری (SELF-CRITICISM) : نیاز ناگریز نوزایی ( رنسانس ) این مرز پر گزند
 

 

دو ماهی ست که فرصت و فراغتی پیدا نکردم تا ادامه ی سفرنامه ی مالدیو را بنویسم.

من نوشتن سفرنامه را با چند هدف انجام می دهم :

۱- نوشتن سفرنامه را « زکات سفر فرنگ » می دانم. به ویژه در این شرایط ناگوار اجتماعی - اقتصادی که برای بسیاری امکان و توان رفتن به چنین سفرهایی نیست. دوست دارم هم میهنانم را در خوشی ها و کامیابی هایم سهیم کنم تا روزی که آنان به یاری پروردگار و از گذر پشتکار و سخت کوشی خود به آن جا سفر کنند. 

۲-  آموختن هم میهنان از هنرها و مهارت های مردمان سرزمین دیگر برای پشت سر گذاشتن فرسنگ ها فاصله و دهه ها عقب افتادگی

۳- به یاد آوردن دست مایه ها و توان مندی های بالقوه ی سرزمین پر آفت و گزندمان

۳-  و بالاخره تداعی دوباره ی روزها و شب های خاطره انگیز سفر و باز آزمودن لذت و کامیابی طی آن

از این رو ، نوشتن سفرنامه ی مالدیو را دوباره پی گیر می شوم؛ امید که به یاری پروردگار بخشنده ی مهربان ، هم میهنانم بتوانند چند روزی در جزایر رویایی مالدیو و از آن بهتر سیشل ، به استراحت و آرامش بپردازند.

 

 

کرانه ی آب و آفتاب و آرامش : سفرنامه ی مالدیو ( دکتر بهنام اوحدی )

 

پس از پایان سفرنامه ی مالدیو ، سفرنامه های دوبی و اوکراین را خواهم نوشت.

شمار فراوانی از ایرانیان بارها و بارها رهسپار دوبی شده اند؛ من فقط یک بار تاکنون پا به دوبی گذاشته ام. اما من دوبی را با چشمان گشاده ی دیگری دیدم و خواهم نوشت؛ همان چشمان گشاده ای که تصاویر « تهران ۱۳۵۷ » را در ذهن من ماندگار ساخت. به امید خداوند ، به زودی سفرنامه ی « تهران - ۱۳۵۷ » را خواهم نوشت.

دوبی زمستان ۱۳۸۷ برای من ، رنگ و بویی همانند تهران ۱۳۵۷ داشت. با این تفاوت که در تهران و اصفهان  ۱۳۵۷ ، من بارها و بارها خانم های کشیده و باریک استوار و گروهبان را با پوشش چرمی سیاه و کلاه کاسکت فلزی سپید پلیس راهنمایی و رانندگی ، بر روی موتورهای ۱۳۰۰ سی سی هارلی دیویدسون نیروی انتظامی دیدم اما در دوبی هیچ خانم پلیسی حتا در پس شیشه های دودی خودرو پیش چشمم ننشست !

         

 

درجه  داران و افسران زن ارتش در دوره ی پهلوی

 

 

درجه داران و افسران زن ارتش در دوره پهلوی

 

 

 

درجه داران و افسران زن ارتش در دوره پهلوی

 

 


 

مالدیو maldives

 

به هتل رسیدیم؛ مدارک را تحویل دادیم ، آیین های رسمی معمول انجام شد و ما به همراه چمدان ها به سوی اتاق مان روانه شدیم.

راهنمای ایتالیایی هتل برای مان همه ی امکانات ریزورت را شرح داد و مناطق مجاز و بی خطر برای شنا را برای مان روی نقشه توضیح داد. شوخی نیست ؛ سخن از جریان های تند و نیرومند و شتابان اقیانوسی بود. حتا اگر همچو ما غیاث آبادیا آب باز درجه یک باشی !

من از سه حیوان کمی تا قسمتی می ترسم: کوسه ، تمساح ( کروکودیل ) و مار.

در همه ی بروشورهای هتل و پنل های آن گوشزد شده بود که کوسه ها حیواناتی شرمگین و بسیار خجالتی هستند. می خواستم داد بزنم ، فریاد بزنم که یعنی ما غیاث آبادیا این قدر خریم ، ما خودمان هزار تا فیلم مستند و نامستند دیده ایم که چه گونه کوسه ها آدما را جرواجر می کنند. ما خودمان یک همشهری داشتیم که مال خود غیاث آباد هم نبود ، ......

اما دیدم که بوق های تبلیغاتی دشمن ، صهیونیزم جهانی و استکبار جهان خوار بیش از این حرفاست و ما مهمانان کشور جهان سومی به نام ایران بیش نیستیم !!

در دلم گفتم : کله پدر هر چی کوسه ی بی ناموسه ..... ؛ مگه از رو نعش ما رد بشیم که یک کوسه بی ناموس مثل اون گلوله ی بی ناموس جنگ لرستان بفرستین سراغ ما که از بیخ و بن ناکارمان کند. ما ایرانیا خودمان هزار تا چاقو می سازیم که یکیش دسته نداشته باشه !!!

تا اتاق که می رفتیم ، دور تا دور شن و ماسه ی نرم سپید فامی تا آب های اقیانوسی به چشم مان می نشست. سپید و نرم همچون برف ، با این تفاوت که زیر آفتاب می درخشید و آب نمی شد. به استراحت پرداختیم. وه که چه اندازه به این مسافرت نیاز داشتیم. با آرامشی ژرف به خواب رفتیم.

پروردگارا چه سری ست که تا آدمی پایش را از ایران کنونی بیرون می نهد ، آرامش این چنین به خواب افزون می شود؟ ما در ایران امروز زندگی می کنیم یا ژندگی ؟!؟  

 

 

مالدیو maldives

        


 

 

 

ماله : پایتخت مالدیو male : the capital of maldives

 

به سوی اسکله رفتیم تا قایقی که قرار بود به جزیره ی Paradise resort - محل اقامت مان - برود ، ما را سوار کند. هر چند در هواپیما ، زن و شوهر جوان ایرانی ای را دیده بودیم اما می دانستیم که آن ها در هتل و ریزورت دیگری اقامت خواهند داشت.

ندیدن هم میهنان در طول سفر از انگیزه های مهم سفرمان به مالدیو بود و گرنه به ساحل زیبا و رویایی مارماریس ترکیه ، کنار دریای مدیترانه می رفتیم.

به محض نشستن بر قایق که تنها دو مسافر دیگر داشت ، اخم های آن زن و شوهر جوان توی هم رفت؛ هویدا شد که ایرانی اند و آن ها هم مالدیو را برای دور بودن از هم میهنان برگزیده اند.

زن جوان - که مدت زمان زیادی از پیاده شدنش از هواپیما نمی گذشت - پوشش حریر نازک و تن نمایی بر تن داشت؛ احتمالن در دستشویی فرودگاه ماله ، لباس عوض کرده بود و گرنه احتمالن ماموران فرودگاه دوحه ی قطر اجازه ی بر تن داشتن چنین پوششی را به او نمی دادند !

رگ غیرت ناموس پرستی من غیاث آبادی داشت برمی خاست. کوشیدم مودالیته ی خودم را از « مش قاسم » غیاث آبادی به « اسدالله میرزا » دگرگون سازم و به خود بقبولانم که خوب بنده ی خدا حتمن دچار هایپرتیروئیدیسم است و توان تحمل گرما را ندارد. یکی نیست بگه اصلن به تو چه ؟ مگه تو داروغه ی شهری. شوهرش کنارش عینهو رستم دستان نشسته است؛ به تو چه ؟؟ مگه تو شیر سماور داری ، که می خوای همه را جیزشون کنی ؟!؟ اصفانی هستی که هستی ، وزیر مختار و نماینده ی تام الاختیار رادان کارادزیچ که نیستی !!

گذشت؛

نبض شدید رگ غیرت و ناموس پرستی غیاث آبادی ام را می گویم !

به آسمان آبی و رویایی مالدیو و اقیانوس زیبا و مواج پیرامون آن نگریستم. کوشیدم تا همه ی دردها و دغدغه ها و گره های از جنس ایرانی و غیاث آبادی ام را به بادی که از روی سر و صورتم می گذشت ، بسپارم. قایق تندرویی نبود؛ از کنار جزیره ای که پایتخت مالدیو در آن بنا شده بود و تنها شهر مدرن کشور دویست و خرده ای جزیره ی مالدیو است ، گذشتیم و پس از ۴۰ دقیقه ای به ریزورت دل انگیز پارادایس رسیدیم.

سگرمه های غیرت مندانه ی شوهر جوان ایرانی هنوز داخل هم بود !!

خدا وکیلی با این که مودالیته ی کرکترم را از مش قاسمی به اسدالله میرزایی برگردانده بودم ، اما حیزی میزی نکرده بودم و آن قدر محو تماشای چشم اندازهای استوایی و اقیانوسی پیرامون بودم که در همه ی طول راه - از جزیره ی فرودگاه تا پارادایس ریزورت - نگاه شان نکرده بودم ، اما به گمانم آن ها با نبود هم میهن ایرانی در ریزورت شان اشتغال ذهنی بیشتری تا ما داشتند.  

 

 

مالدیو - پارادایس ریزورت ( هتل ) maldives-paradise resort


 

 

 

تاکسی های دریایی مالدیو ( maldives taxis )

 

در بیرون از سالن ترانزیت فرودگاه مالدیو ، مسافران مشغول گفت و گو با غرفه های هتل های گوناگون بودند. ما در همان آژانس بومرنگ تهران ، هتل یعنی همان جزیره ی خودمان را برگزیده بودیم.

هتل ( ریزورت : Resort ) ما ، هتل - جزیره ی بهشت یا پارادایس ( Paradise resort ) بود که نزدیک ترین هتل - جزیره به جزیره ی فرودگاه و نیز جزیره ی پای تخت : ماله بود.

البته ما Resort های دیگری را پسندیده بودیم اما فاصله ی آن ها از فرودگاه دور بود و هزینه ی انتقال از فرودگاه به آن جزایر با خود مسافران بود که با تاکسی های هوایی ( هواپیماهای یک یا دو موتوره ی ملخی سرخ فام ) از ۸۰ تا ۲۰۰ دلار برای هر نفر تمام می شد و با کشتی های تندرو هم چند ده دلار و البته ۴ تا ۸ ساعت سفر دریایی - چه در رفت و چه در برگشت - هزینه داشت و از زمان سکونت و آرامش یابی در هتل می کاست.

 

Maldives Full Moon Resort هتل - جزیره ی فول مون شراتون مالدیو

 

دلمان می خواست دست کم در Fullmoon resort یا Taj Exotica اقامت کنیم که به دلیل دیر جنبیدن در برگزیدن مالدیو به جای سیشل ، ممکن نشد.

 

هتل - جزیره ی لوکس تاج اگزوتیکای مالدیو  Maldives Taj Exotica Resort

 

به هر حال قسمت چنین بود که به Paradise resort برویم.  

بد هم نبود؛ البته بهای کلبه های لوکس آن که کف شیشه ای برای تماشای شبانه روز اقیانوس و ماهی های جورواجور آن داشتند ، بسیار بالاتر از کلبه های سیمانی سپیدفام ما بود که دورتادور جزیره با فاصله های سه چهار متری ساخته شده بودند.

تنها اشکال Paradise resort ، پرواز چند ساعت یک بار خطوط هوایی اروپایی ، امارات و قطر از فراز آن بود؛ هر چند این قضیه برای ما ایرانی ها که به آرامش بیش از اندازه خو نگرفته ایم ، خیلی هم بد نخواهد بود ! به ویژه که این مسئله به هیچ وجه آزار دهنده و مانع ریلکسیشن مهمانان نبوده و نیست.

 

هتل - جزیره ی پارادایس مالدیو Paradise resort in Maldives 

 

 

این نوشته ادامه دارد ................


 

 

 

فرودگاه ماله ( پای تخت مالدیو )

 

 

بالاخره هواپیمای مان به فراز سواحل و جریزه های مرجانی مالدیو رسید.

کشوری با بیش از ۲۲۰ جزیره که برخی از آنان بسیار کوچک و غیر مسکونی اند.

بر روی برخی از جزیره های مرجانی ، تنها نقطه ای کوچک از خاک سفید ساحلی دیده می شد که شاید به اندازه ی جای نشستن دو نفر بود.

هواپیما با سرعت از فراز جزیره ها می گذشت و به فرودگاه ساحلی ماله نزدیک می شد. مسافران کم کم از خواب بیدار می شدند و شیفته ی چشم انداز زیبا و گیرای مالدیو می شدند. اغلب از سفر چند ساعته ای که از دوحه تا ماله داشتند ، خسته شده بودند.

هواپیما به جزیره ی فرودگاهی مالدیو نزدیک شد. به یاد کتاب « پرواز ۷۱۴ » از سری کتاب های « ماجراهای تن تن و میلو » افتادم: هواپیمای غول پیکر چه گونه می خواهد در این فرودگاه کوچک فرود آید ؟!؟

اما خلبان با مهارت بود و هواپیما را به آسانی در میان راه دراز و باریک بر آسفالت خیس از باران اقیانوسی و استوایی نشاند.

کمی آن سو تر از باند ، آب های اقیانوسی بود که به زیر اسکی های هواپیماهای آب نشین و آب پرواز ملخی تک موتوره و دو متوره ی سرخ رنگ می خورد که بعدن فهمیدم که هواپیماهای اجاره ای گردشگران خارجی برای عکاسی هوایی از جزیره های تسبیح گونه و پهلو به پهلوی مالدیو و نیز تاکسی های هوایی برای رساندن مسافران به جزیره های دوردست هستند.

 

خط هوایی مالدیو

 

هواپیماهای ملخی دو موتوره ی زرد رنگ و بزرگ تر بر روی باند ، از آن خط هوایی مالدیو بود که بعدها دانستم که ساکنان جزیره های دوردست را به جزیره ی پای تخت و دیگر جزیره ها می برد و می آورد. چند روز بعد گارسون میزمان که اهل جنوبی ترین جزیره بود برایم گفت که پرواز از جزیره ی او تا پای تخت - ماله - بیش از دو ساعت به درازا می کشد.

در هواپیما باز شد و مسافران آهسته و آرام از هواپیما پیاده شدند.

در هواپیما من و همسرم و یک زن و شوهر جوان دیگر از ایران آمده بودند. دیگر مسافران ، برخی مردمان خود مالدیو بودند و برخی از کشورهای آسیایی پیرامون مالدیو آمده بودند؛ اما بیشتر مسافران مردمان اروپای غربی ، شرقی و آمریکا بودند.

کنار هواپیمای ما و کمی پیش از آن ، هواپیمای ایرباس غول پیکر خطوط هوایی امارات فرود آمده بود.

یک زن و شوهر ایرانی هم در میان مسافران آن بودند.

خوش بختانه در فرودگاه مالدیو به شمار فراوانی از هم میهنان ارجمند ، برخورد نمی کنید !

از این رو مالدیو جایگاه مناسبی برای ریلکسیشن و مدی تیشن است.

و سی شل ، که از مالدیو چند چندان بهتر است ، چون به همان شمار انگشت شمار از هم میهنان نیز بر نخواهید خورد؛ مگر آن که از ایرانیان ساکن اروپا باشند !!

آنان که سفرنامه ام به تایلند - « سفر به مرز ممنوعه ، سرزمین روسپیان رو سپید » - را خوانده باشند و یا در تعطیلات نوروزی یا پایان تابستان راهی دوبی و یا ترکیه و ... شده اند ، راز دوری گزینی همیشگی من از هم میهنان ارجمند این روزگاران مان را نیک می دانند. آنان که نمی دانند خوب می توانند آن سفرنامه را به دقت به چشم و ذهن بسپارند !!!

اندازه ای از دلارهایی را که با خود برده بودیم ، بی دلیل به روفیه ( روپیه ی عربی شده ی جمهوری اسلامی مالدیو ) برگرداندیم؛ بی دلیل از این که در همه ی جزیره های جمهوری اسلامی مالدیو ، گرایش همگان حتا مردمان فرودست جزیره های بومی نشین بدان است که محور داد و ستدهای شان ، نه پول ملی که « آقای دلار » باشد.

 

 تاکسی های هوایی مالدیو   

 

 

این نوشته ادامه دارد ......


 

 

 

خطوط هوایی قطرایرلاین ( القطریه )

 

 

هنگام پروازمان از دوحه به سوی مالدیو در اقیانوس هند فرا رسید.

دیگر از فرودگاه دوحه خسته شده بودم. پنج ساعت نشستن بر صندلی و بی هدف گشتن در میان فری شاپ - که مرا با سه چهارم آن : مشروبات الکلی ، سیگار و لوازم آرایشی زنانه ، کاری نبوده و نیست - خسته کننده است؛ اما آن چه که مرا درمانده ساخته بود ، افسوس ژرف و جانکاهی بود که چرا چنین ترافیک ترانزیت هوایی بین امللی و درآمد سرشار آن باید از آن دوحه و دوبی باشد و تهران و اصفهان و شیراز و بندرعباس از آن محروم و نابرخوردار باشند.

نوستالژی خاطرات دوران کودکی ام از فرودگاه قدیم اصفهان ، در منتهی الیه جنوبی پل خواجو و خیابان فیض در ذهنم بارها و بارها مرور می شد که ما در ۱۹۷۵ چه  داشتیم و اکنون این عرب ها دهه ها از ما به پیش افتاده اند و ما را در رسیدن به آن ها نه تنها شتاب نیست که درنگ و سستی و بی خیالی ای سترگ است !!

پاسپورت های مان چک شد و همراه با دیگر مسافران پرواز دوحه - ماله سوار هواپیمای خطوط هوایی القطریه شدیم. در هواپیما جز ما ، یک زن و شوهر جوان ایرانی دیگر هم بودند. نام هتل شان را که پرسیدیم ، نفسی به راحتی کشیدم.

مالدیو را از این رو برای سفر تابستانی مان برگزیده بودیم که برخلاف سفر نوروزی مان به تایلند ، تا آن جا که ممکن است از دیدن هم میهنان ارجمند و کردارهای شگفت بر انگیز بسیاری ( نه برخی ) شان محروم باشیم !! سواحل زیبای مدیترانه ای ترکیه و مارماریس را ، با وجود همه ی نوستالژی های دوران نوجوانی ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷ من از همین رو کنار گذاشته بودیم.

البته من سفر هم میهنان به بانکوک ، پوکت و پاتایا را - ولو خانوادگی به همراه کودکان و نوجوانان شان - بسیار مثبت می دانم و به همه ی هم میهنان ارجمند که هم اکنون مشغول اندیشیدن برای برگزیدن جایگاه سفر زمستانی و نوروزی هستند ، به گونه ای جدی و پافشارانه پیشنهاد می نمایم. زیبایی طبیعت خداوندی ، همزیستی مسالمت بر انگیز ، آرامش و نوعدوستی ، و برنامه ریزی برای وجود سرگرمی های فراوان از جمله دلایل من برای چنین پیشنهادی هستند. 

بیشتر پرسنل فرودگاه دوحه ، غیر عرب و از کشورهای گوناگون آسیایی - به ویژه آسیای جنوب شرقی بودند. بسیاری از آن ها تایلندی و سپس هندی و .....بودند.

 

 

خطوط هوایی قطر ( QATAR AIRWAYS )

 

شمار هواپیماهای خطوط هوایی قطرایرلاین - یا آن گونه که خود می نامند : القطریه - که من بر روی این جا و آن جای باند و پارکینگ فرودگاه دیدم ، بیش از چهل فروند بود. اغلب هواپیماهای خط هوایی قطرایرلاین در فرودگاه دوحه ، هم بوئینگ ۷۷۷ و آخرین مدل های ایرباس های سری ۳۰۰ بودند؛ یعنی واپسین و پیشرفته ترین مدل بوئینگ و ایرباس. پذیرایی و برخورد مهمان داران آن هم بسیار خوب و شایسته است.

همه ی این ها باز مرا به یاد خاطرات فراوانم از فرودگاه قدیمی اصفهان و نیز فرودگاه مهرآباد تهران در دهه ی ۱۹۷۰ میلادی ( ۱۳۵۰ خورشیدی ) می انداخت. همه ی این لحظات برای من با افسوس و اندوه و آه می گذشت.

هواپیما به سوی آسمان تیز و چابک پر کشید. برای پیاده شدن از خط هوایی القطریه ( قطرایرلاین ) شتاب داشتم. نه این که خط هوایی بدی باشد؛ از این رو در رسیدن به مالدیو و پیاده شدن از این خط هوایی عربی شتاب داشتم که بار افسوس و اندوه و آه بر سینه ام گران شده بود. مودهای برآمده از طرحواره های شناختی پر آب و رنگ ترین درون مایه ی شخصیتی ام : افسرده - منتقد ( دپرسیو پرسونالیتی ) بدجوری بالا آمده و گریبانم را گرفته بود.

به همین دلیل است که تاکنون از سفر به دوبی و امارات متحده ی عربی خودداری و پرهیز جدی نموده ام. توان قیاس آن ها با خودمان و تماشای دهه ها پیشی گرفتن شان از ما که زمانی سده ها از آنان جلوتر بوده ایم ، را نداشتم.

باز جای شکرش باقی ست که آدمی در سده های اول و دوم و سوم خورشیدی زندگی نمی کند !!! سه سده ای که سیاه ترین سده های تاریخ ایران زمین بوده و شادروان عبدالحسین زرین کوب تنها توان و جسارت آن یافته که به بخش اندکی از آن در کتاب ماندگار « دو قرن سکوت » خود اشاره نموده و برای مان همچون آیینه ی عبرت به یادگار بگذارد.     

 

 

مالدیو

 

 

این نوشته ادامه دارد ..........  


 

 

سفر به مالدیو

 

 

با عکس های زیبایی که از مالدیو در سامانه ی جست و جوی تصاویر گوگل دیده بودم ، برای رفتن از دوحه و رسیدن به مالدیو لحظه شماری می کردم. به سفری آرامش بخش نیاز فراوان داشتیم.

 

سفر به کرانه ی آب و آفتاب و آرامش ( مالدیو )

تا پرواز ما به ماله ، پایتخت مالدیو چیزی نزدیک به دو ساعت و نیم مانده بود. پروازها به نوبت ، پشت سر هم در فرودگاه دوحه فرود می آمدند. درآمد قطر از ترانزیت فرودگاهی همانند دوبی باید فراوان باشد.

افسوس که دوحه و دوبی به جای اصفهان ، شیراز و بندرعباس ما ایرانیان ، مرکز ترانزیت پروازهای بین المللی آسیا و خاورمیانه به دیگر نقاط گیتی شده است. دهه ها پیش این سه شهر میهن مان قرار بود این نقش را بر دوش داشته باشند. افسوس !

با هر پرواز ، شماری از مسافران ایرانی هم وارد و خارج می شدند؛ غلامحسین کرباسچی - شهردار پیشین تهران - را دیدم که از پیش روی مان گذشت. به یاد آن شب هایی افتادم که تماشای دادگاه جنجالی او را بر دیدن مسابقه های جام جهانی فوتبال ترجیح می دادیم !

لبخندی به تلخی از ناپختگی های روزگار از دست رفته ی جوانی بر لبانم نقش بست.

نوبت به پرواز سی شل ( seychelle ) رسید؛

مسافران آن واقعن با کلاس بودند. افسوسی گذرا بر ذهنم نشست که چرا هیچ یک از آژانس های مسافرتی تهران ، با وجود هزاران وعده و ادعا ، نتوانستند بلیط هواپیما و تور و هتل سیشل را برای مان فراهم نمایند. 

هر دو سه دقیقه ، یک پرواز بین المللی در فرودگاه دوحه می نشست یا برمی خاست. فرودگاه دوحه ترافیک هوایی شگفت انگیزی دارد. فاصله ی زمانی ورود و خروج پروازهای بین المللی در فرودگاه امام خمینی - با به حساب آوردن پروازهای عازم سوریه و عربستان کمتر از هر نیم ساعت و گاه یک تا دو ساعت نیست !

تشنه مان شده بود؛ اما ریال قطری و دلار خرد نداشتیم.

به مسئول گیشه ی دریافت پول فری شاپ فرودگاه دوحه اسکناس صد دلاری بابت یک بطری آب دادم؛ بیچاره درمانده شده بود که باقی پول را چه گونه پس دهد ! انسانیت به خرج داد و یک بطری متوسط آب معدنی را رایگان هدیه داد. طرحواره های شناختی اصفهانی ام نوازشی سرشار شد. اکنون می توانستم بی شعوری پلیس حراست فرودگاه دوحه را تا اندازه ای فراموش نمایم !!

هنوز یک ساعت و نیم به پرواز ماله مانده بود؛ به یاد دو تا سیبی که از تهران با خودم آورده بودم ، افتادم.

سیب ها را از کوله پشتی در آوردم. چشمان همسرم گرد شده بود که این سیب ها را چرا با خود به همراه آورده ام. خوب ، حق دارد؛ سربازی و پیام آوری بهداشت در پیش کوه و پس کوه نرفته و رنج دوران دوری از رفاه خانه نکشیده است تا نگرانی ها و احتیاط های مرا داشته باشد.

مشغول خوردن سیب شدیم؛

ایرانیان را همچون مردمان فقیر سریلانکا ، بنگلادش و مالدیو ناخرسند و ناشادمان می دیدم. هر چند بی سونگری باید فاش و آشکار بگویم که کلاس فکری مان از آن مردمان بالاتر است اما چه فایده که پر رنگی نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) و هیستریونیزم ( نمایشگری ) مان ، اجازه ی رسیدن به دستاوردهای آبرومندانه ی اجتماعی و ملی را نمی دهد !!!

کم کم مسافران مالدیو نزدیک گیت خروجی پرواز مالدیو جمع می شدند.

سیمای مردمان مالدیو ، سیه چرده و شبیه اهالی بنگلادش بود. آشکار بود که کشور ثروتمندی نیست و مردمانش دچار فقر فراگیری هستند. با خود اندیشیدم که پروردگارا پس از پایان صادرات نفت در سال ۱۳۹۳ خورشیدی چه بر سرمان خواهد آمد ؟!؟

 

مردمان محلی مالدیو ( سفرنامه ی مالدیو )

 

این نوشته ادامه دارد ............  


 

دختران تک و تنهای ایرانی در فرنگ .....

 

چند ساعت به پرواز دوحه - ماله مانده بود.

به طبقه ی دوم فری شاپ فرودگاه دوحه رفتیم. آن جا که نوای زیبای گروه ABBA در فروشگاه عرضه ی فرآورده های فرهنگی - هنری طنین انداخته بود. مشغول تماشای کتاب ها و DVD ها شدم.

چند عنوان از کتاب ها ، کنش های هسته ای و سیاسی ایران را زیر پرسش برده بود. دو سه تا آز آن ها آشکارا ایران ستیزانه بود. آهی کشیدم و به سوی بخش دی وی دی ها رفتم.

دی وی دی های مستند جالبی را پسندیدم؛ اما بهای شان گران بود.

نیک می دانستم که س از بازگشت از سفر مالدیو ، به احتمال فراوان ، مجبور خواهم بود برای افزایش وحشتناک اجاره بها در تهران ، برای نخستین بار در زندگی ام ، تن به گرفتن بهره و نزول بدهم.

از فروشگاه فرهنگ و هنر فری شاپ دوحه چیزی نخریدیم و به طبقه ی همکف بازگشتیم.

دختران و پسران ایرانی فراوانی در سالن نشسته بودند. بیشتر آن ها دانشجویان ایرانی مقیم اروپا بودند. به ویژه پرواز استکهلم ( سوئد ) مسافران ایرانی پر شماری داشت.

نشستیم.

دختران ایرانی ۲۸ - ۳۲ ساله ی ایرانی ، هر کدام تک و تنها غرق در اندیشه های خود بودند. پسران سرگرم ور رفتن با لپ تاپ های خود بودند و به ظاهر آرامش بیش تری داشتند. اما آرامش مردان اغلب خاکستری سرد بر روی آتش گداخته است !

به دختری که درست روبه روی من و همسرم نشسته بود و نگاه و اندیشه اش را بر ما زوم کرده بود ، نگریستم.

آشکار بود که مجرد است و البته آشفته و پریشان و خواب آلود. با هزاران آرزو پذیرش دانشجویی و ویزا گرفته و به سوئد رفته تا آینده ی خود را بسازد. اما هنوز اعتماد و آرامشی ندارد.

ما ایرانیان سال هاست که از اعتماد به فردا و فرداها و آرامش درونی و ذهنی بی بهره ایم.

آنان که به فرنگ شتافته اند هم دغدغه های فراوانی دارند که جوانان درون میهن از آن ها آگاهی ندارند. دخترک خوب و تنهای ایرانی به باور من به تنهایی خود می اندیشید؛ تنهایی که در سرزمین یخ و برف بیش از سرزمین مادری می بود.

آرامش و شادی من و همسرم بسیار بیش تر از او بود؛ با این که چند سالی سرشار از دشواری زندگی رزیدنتی ، آزمون بورد ، و مشکلات جایگاه و گذراندن دوره ی تعهد ضریب کا را پشت سر نهاده بودیم و اکنون برای لختی آرامش و استراحت به سوی مالدیو می شتافتیم.

مهاجرت به فرنگ - به ویژه سوئیس - از آرزوها و رویاهای من نیز بوده و هست. اما هرگز زندگی ام را مشروط و محدود به زندگی در فرنگ نساخته ام. همه ی cousin هایم در خارج از ایران : آمریکا ، انگلستان ، استرالیا ، فرانسه و آلمان زندگی می کنند و من و همسر و خواهران مان در این جا.

گاهی می اندیشم برای همیشه از ایران بروم ، اما احساس مسئولیت ، تعهد و ادای دین ملی و معنوی ، رشته ای از حماقت سرشتی و منشی ست که آن را بر گردنم انداخته اند !!

خیلی وقت ها حالم از این اجتماع به هم می خورد و با خود می اندیشم که چرا باید این جا بمانم و به که ادای دین نمایم. بدینان که بسیاری شان سودای له شدن هم میهنان شان را دارند و تا خرخره در بخل و کینه فرو رفته اند ؟!؟

اما باز طرحواره های ایثار و ادای دین ملی که آموزه های پرورشی دوران نوجوانی من در هنگامه ی « دفاع مقدس » بوده است ، باز می گردند ....

 

 

این نوشته ادامه دارد ..........     


 

 

 

DOHA QATAR دوحه قطر

 

 

رسیده و نرسیده ، مردی سی ساله در پوشش عربی به پیشواز گیس بریده ی چهره برنزه آمد. گویا از مدتی قبل منتظر او بود. خدا شانس بدهد !

در پشت گیت بازرسی تفتیش از مسافران تهران آغاز شد؛ پسرک پلیس دستور داد تا کیف دلارهایم را بر روی نوار نقاله بگذارم. گذاشتم. برای بازرسی بدنی معطلم کرد. گویا از نگرانی من که نکند کیف پول را کسی برباید ، داشت حسابی لذت می برد. بی شرمانه دستش را به شرمگاه من برد. نمی دانم دنبال چه می گشت !  گمان کردم کار بازرسی پسرک بی ناموس به پایان رسیده است. کیف دلارهایم زیر ساک های دستی و سامسونت ها از نظر گم شده بود. نگرانی ام افزون شده بود.

چند سانتی بیشتر به پیش نرفته بودم که پسرک با آن کلاه کج مشکی مسخره اش جلوی مرا با باتوم گرفت و گفت : « BE SMART » !

به انگلیسی گفتم که نگران گم شدن دلارهایم هستم.

با پوزخندی توهین آمیز پاسخ داد :

« HERE IS NOT IRAN » !!

رگ حاضرجوابی اصفهانی ام بدجوری داشت می جنبید؛ اما نگران آن بودم که نکند از قبل سخت کوشی گیس بریدگان PLAY BOY پوش مان به زبان پارسی آشنایی داشته باشد. حاضر جوابی یکی از بستگان مان در سفر نوروزی اش به دوبی کار دستش داده بود. یکی از بستگان مردمان را نوروز در فرودگاه دوبی لخت مادرزاد کرده و تا درون مقعدش را گشته بودند !! این جدا از اسکن قرنیه ی چشمش بوده است .

از رفتار و گفتار توهین آمیز سرباز امنیت فرودگاه دوحه ناراحت شده بودم.

روحانی تغییر چهره داده پشت سرم بود. به آرامی دست به شانه ام نهاد و آهسته گفت :

« صلوات بفرست. ولش کن ! »

به احترام روحانی که در آستانه ی سالمندی و اکنون با سیمایی کاملن عربی بود ، کنار رفتم و به او لبخند زدم ؛ کوشش کردم لبخندم چون اوقاتم تلخ نباشد ؛ به پیش رفتم و کیف چرمی دلارهای به کوشش شبانه روزی به چنگ آورده را زیر ساک های دستی و سامسونت ها پیدا کردم.

زیر لب غر غر می کردم؛ به پسرک پلیس نگاه معناداری کردم و به پیروی از مش قاسم غیاث آبادی ، زیر لب به سبک اصفانی گفتم :

« کله پدر هر چی آجان و شورته ی عرب بی ناموسه ، سگ عابد ارمنی ......و ....... و ..... !  »

گیس بریده ی برنزه ی PLAY BOY پوش ، لبخند بر لب ، با شادمانی و غرور ، هم چون کلئوپاترا از کنار سالن ترانزیت گذشت و رفت.

تا پرواز مالدیو ، پنج ساعتی بی کار بودیم. مشغول قدم زدن در فری شاپ فرودگاه دوحه شدیم.

بخش بزرگی از طبقه ی همکف فری شاپ به انواع و اقسام مشروبات الکلی ، سیگار و شکلات اختصاص داشت. حتا در تایلند - سرزمین روسپیان رو سپید - هم تا این اندازه بطری های جورواجور و رنگارنگ عرق و شراب و زهر ماری و سیگار و تنباکو ندیده بودم که در این سلطان نشین مسلمان ، آن هم در آستانه ی ماه مبارک رمضان می دیدم !!!

تشنه ام بود. دو بطری آب از یخچال برداشتم؛ دنبال یک دلاری گشتیم. نداشتیم.

صد دلاری را به مسئول دخل فرودگاه دادم. مانده بود چه کند. سخاوت مندی پیشه کرد و پول دو بطری آب را نگرفت. آب نطلبیده مراد است ؛ آب نطلبیده برای مسافر تشنه ی اصفهانی ، رایگان هم که باشد ، دیگر مراد مراد است !

رنجرور مدل ۲۰۰۸ را به عنوان جایزه ی قرعه کشی آن وسط گذاشته بودند. در کنار رنجرور مشغول نوشیدن آب شدم. به یاد رنجرور زرد مدل ۱۳۷۸ خودمان افتادم که سیستم روشن شدن از بیست - سی متری آن در دنیای کودکی من ، اوج تکنولوژی شگفت انگیز بود.

خاطرات سفرهامان با آن خودروی بی نظیر به شمال و کوهرنگ و .... به ذهنم یورش آورد.

درست یک شب مانده به روز کودتای نوژه ، همراه بیست نفری از آشنایان ، مهمان خانی از بختیاری های کوهرنگ بودیم. خان نگران و با هیجان ، یواشکی به پدرم گفت : « می گویند قرار است فردا کودتا شود؛ از پادگان همدان .... »

پدرم نگذاشت سخنانش پایان یابد. پاسخ داد :

« خان ، آسوده باش که هیچ اتفاقی نمی افتد ! کودتایی که من و تو کنار این چشمه و گوسفندان از آن با خبر باشیم ، کود چال هم نیست !! »

خان تا بناگوش سرخ شد. دیگر سخن نگفت و سکوت پیشه نمود. آشکار بود که ناراحت شده است.

اما چند روز بعد مدام به پدرم می گفت :

« معلوم است که شما سری توی سرها داری ! »

پدرم که همواره ، از سیاست بی زار بوده و هست ، با حاضر جوابی اصفانی اش پاسخ داد :

« این چند روزه که سرمان توی سرزمین و سلطنت شما بوده است !! »

این بار خان خوشش آمد و خندید و کلی کیفور شد.

رنجرور ۲۰۰۸ را دیدم و پسندیدم اما باورم نمی شد که در این سلطان نشین مسلمان ، لاتاری راه انداخته باشند.

 

 

  دوحه قطر doha qatar

 

 

این نوشته ادامه دارد ...........


 

 

فرودگاه دوحه ی قطر در سال 1349 خورشیدی ( 1970 میلادی )

 

هواپیما به فرودگاه دوحه نزدیک می شد؛

من تاکنون به هیچ یک از کشورهای عربی - حتا دوبی - پا نگذاشته بودم و البته هیچ گاه ، هیچ گونه اشتیاقی هم در این زمینه در خودم احساس نکرده بودم.

برخی می گویند باید بر احساسات و خشم فرو خورده ی ایرانیان میهن دوست درباره ی عرب ها آب یخ ریخت و رنج و فروداشت ( تحقیر ) گران و مکرر تاریخی مان که از سوی آنان بر تن و روان ایران و ایرانی روا داشته و از جمله منجر به دو سه سده تیرگی سنگین و نابودی کامل دانش و فرهنگ و هنر ، و هم چنین چیرگی « شوق مرگ » بر « شور زندگی » شد ، را فراموش نمود. 

هیچ چیز را حتا در گذر چندین سده نمی توان فراموش نمی شود ، اما شاید بتوان بخشید.

به شرطی که بخل و کینه و ستیز و پرخاش تکرار نشود ، که از سوی بادیه نشینان دیروز و برج و بارو سازان امروز ، در پرتو پشتیبانی های موذیانه ی استعمار کهن انگلستان و چراغ سبز آمریکا ، بارها و بارها تکرار شده و می شود.

هواپیما به دوحه رسید.

چشمانم را گشودم تا سرزمین این خط هواپیمایی بهنام و پیشرو خاورمیانه و آسیا را بهتر ببینم و بشناسم. هوایما از فراز خانه های ویلایی ر شمار که هر یک استخر و حیاطی در خور توجه و تامل داشتند ، گذشت و به منطقه ی سرشار از برج و آسمان خراش های سر به آسمان کشیده رسید. من برج تورنادو ( TORNADO TOWER ) را بیش تر از دیگر برج ها و آسمان خراش های غول پیکر پسندیدم.

 

 

برج تورنادو : دوحه - قطر ( DOHA - QATAR )

 

ما ایرانیان اکنون به برج میلادمان می نازیم و بسیاری مان گمان می کنیم که شاخ غول را به سبب ساخت این سازه شکسته ایم. روازی بر فراز دوحه و دوبی این گونه وهم و هذیان ها را فرو می شکند و عقب افتادگی مان از سرزمین های عربی پیرامون مان را به ما گوشزد می نماید.

 

برج ها و آسمان خراش های دوحه - قطر ( DOHA - QATAR )

 

 

سرزمین هایی که در دهه ی پنجاه خورشیدی ( هفتاد میلادی ) ، شوره زارهایی بی نام و نشان و پست و فرومایه بودند ، در پرتو درایت و دوراندیشی خسروان ، اکنون شهرهایی پیشرفته و مدرن شده اند.

هواپیما ی خطوط القطریه ، چندین و چند ( نزدیک به چهل - پنجاه ) آسمان خراش در اندازه ی برج میلاد ما را که هر یک معماری ای ناهمگون و ویژه ی خود را داشتند ، پشت سر نهاد.

اندوه دوباره بر دل نشست.

فاصله ی این عرب ها با ما به فرسنگ ها رسیده و در یکی دو دهه ی پیش رو به کهکشان ها هم می رسد. دلایل و عوامل این عقب افتادگی از پیش ذهنم شتابان می گذشت.

 

اسمان خراشی در دوحه ی قطر ( DOHA - QATAR )

 

 

به فرودگاه دوحه رسیدیم که به باور آنان که هر دو شهر و فرودگاه را از نزدیک دیده و ارزیابی نموده اند ، یک دهم فرودگاه ترانزیت شماره ی یک دوبی هم نیست. با خود اندیشیدم : « اگر این فرودگاه دوحه یک دهم فرودگاه دوبی باشد ، پس فرودگاه دوبی چه سان است ؟ »

فرودگاه بانکوک را به یاد آوردم که بیست برابر فرودگاه امام خمینی تهران است.

هواپیما در دوحه فرود آمد.

فرود هم چون فرود خط هواپیمایی ماهان بی کاستی انجام شد و کمترین شباهتی به فرود خطوط هواپیمایی هما و آسمان و ... در پروازهای داخلی نداشت !

روحانی ای که به همراه دو همسر و هفت - هشت فرزند قد و نیم قدش به دوحه آمده بود ، در چشم به هم زدنی عبا و عمامه را کند و پارچه ی عربی و بند سیاه دور سر را بر سر نهاد. تغییر چهره ی ناگهانی او از نمای یک روحانی شیعی ایرانی به سیمای یک عرب سنی آشکارا موجب شگفتی همه ی مسافران شده بود. به همسرم گفتم که او احتمالن از شیعیان قطر است که با خانواده اش در ایران زندگی می کند.

از هواپیما که بیرون آمدیم ، باد گرم و سوزان کویر به چهره و پیکرمان نشست.

همه ی تبلیغ خط هواپیمایی قطر ایر لاین - یا به قول خودشان : القطریه - پیش چشم و ذهن فرو ریخت. هوای مزخرفی بود. هیچ شوقی از فرود آمدن در این صحرای سوزان نداشتم.

در مینی بوس ترانسفر مسافران از هواپیما به سالن ترانزیت بین المللی فرودگاه دوحه ناگهان چشم مان به دخترک پوست برنزه ی ناخن بلندی از هم میهنان ارجمندمان آشنا شد که پاسپورت عربی اش - که نفهمیدم قطری ست یا اماراتی - را پر غرور و افتخار در دستان نگاه داشته بود تا همگان به فاصله ی خود با ایشان پی ببرند.

دخترک برنزه ی باربی پیکر ، ناخن هایی بسیار بلند داشت و موهایش را به سبک ایرانی مش کرده بود. تی شرتی کمی تیره تر از رنگ چهره ی آفتاب گرفته اش پوشیده بود که بر روی آن ، آرم و نشان « پلی بوی ( PLAY BOY ) » با پولک های نقره ای و طلایی از ناف تا بالای سینه اش را پوشانده بود. حرفه و پیشه اش از صدا و سیمایش می درخشید.

برای دو سه پسری که از دانشجویان ایرانی ساکن سوئد بودند ، با شور و شعف خاصی از مزایای زندگی در قطر و شباهت ها و تفاوت های آن با امارات می گفت. آن چنان ژرف و ریزبینانه سخن بر زبان می راند که هویدا بود خوب بالا و پایین سلطان نشین های پیرامون خلیج پارس را آزموده است.

اندوه و شرم و فروداشت ( تحقیر ) ملی بر سینه ام فرو نشسته بود.

همان احساس و اندیشه هایی را داشتم که مش قاسم ، در آن هنگام که اختر خانم غیاث آبادی قول و قرار امتحان کردن پوری فش فشو را با دایی جان سرهنگ می گذاشت ، داشت.

این گیس بریده هم ، درست همانند اختر خانوم جون « نه » نمی گفت !!

مینی بوس ایستاد و درهایش را گشود؛ باد خشک دوباره بر چهره مان نشست.            

 

دوحه ( DOHA ) - قطر ( QATAR ) 

 

 

این نوشته ادامه دارد .......


 

 

من در جمهوری اسلامی مالدیو : کرانه ی آب و آفتاب و آرامش !

 

 

هواپیمای قطرایرلاین یا آن گونه که بارها و بارها در طی پرواز به لهجه ی فصیح عربی شنیدیم : القطریه ( ! ) ، از فرودگاه امام خمینی تهران به آسانی و پر شتاب - بی هیچ سر و صدا یا تکان اضافی برخاست و به دل آسمان شتافت.

بر پشت صندلی جلوی مان نوشته بود که « جلیقه ی نجات به زیر ما تحت تان ( تحت مقعدکم ) است ». خلاصه ، این « تحت مقعدکم » در همه ی طول پرواز درست بر بالای میز متحرک روبه رو مان - که سینی غذا و پذیرایی بر روی آن قرار داده می شود - آرامش بخش خوردن و آشامیدن مان بود !!

مهمان داران هواپیما آغاز به سرو غذا و نوشیدنی نمودند.

بوی خوش غذا و ادویه ی کاری آن در هواپیما پخش شد.

نوبت به نوشیدنی رسید.

مهمان دار با خوش رویی و اندکی ناز و البته بی نیاز ( !! ) گیلاسی لبریز از ویسکی را پیش روی من گرفت و گفت : « ویسکی ؟ »

شگفت زده با خود می اندیشیدم که مگر احکام شرع مقدس اسلام ، هواپیمای سلطان نشین قطر را در بر نمی گیرد ؟!

مهمان دار دوباره پرسید : « دو یو وانت ویسکی ؟؟ » 

دنبال یک بیل اصل غیاث آبادمان می گشتم که به نیابت از پیر و مراد ماندگارمان - یعنی صاحب الامر ، آقا ، پروفسور مش قاسم غیاث آبادی ( با استاد میرزایی اشتباه نشود ! ) - آن را تا فلق همان جور دور سرمان بگردانیم و بر سر این عناتر و ایادی امپریالیسم جهان خوار فریاد دهیم :

« که آی نامردا ، نه ما از اوناش نیستیم ! مگر از روی نعش ما رد بشوید که به مردم متعهد و مسلمان ایران از این نجسی ها و زردآب ها بدهید !! اگه مردین وخین بیین این ور جوق !!! »

اما مشکل اینجا بود که صندلی ما در واپسین جاهای ته هواپیما بود و ملت شریف نیمی از پذیرایی مشکوف شان را رهسپار معده و شکمبه شان کرده بودند. جایی برای غیرت کشی به سبک غیاث آبادی ما نمانده بود.

با اخم گفتم : « NO Thanks ! » و درخواست آب پرتقال کردم.

اما توی دلم گفتم : « کله پدر هر چی مهمان دار و خط هوایی بی ناموسه ؛ اگه بند از بند من جدا کنید، محاله من تن به این بی ناموسی ها بدهم..... !!!! »

غذا خوش مزه بود. روی جعبه ی غذا نوشته بود : « من اللحم الحلال ». فضولی ام گل کرده بود؛ خواستم بپرسم که آیا روی اون بطری زهرماری هم برچسب « الحلال » زده شده بود یا نه که همسرم مرا از فریضه ی واجب « امر به معروف و نهی از منکر » بازداشت.

امان از دست زخم زبون ما اصفهانی ها که توی جهنم هم که برویم ، باز هم مانند شادروان ارحام صدر ، دنبال « شب نشینی » ( آن هم با رقص « راک اند رول » ) و « هیزی به زن دربون جهنم » هستیم !!!

یاد صحنه ای افتادم که مش قاسم ناگزیر شد « به سلامتی » آقای دوستعلی خان را به جان بخرد و بپذیرد به در خانه ی شیر علی بشتابد و با دروغ و نیرنگ ، اسدالله میرزای پست هیز چشم چران را از زیر دین و بار تیمارداری طاهره - زن شیرعلی قصاب ( بله ، طاهره زن شیر علی قصاب !! ) - آسوده و رها کند.

پیر و مراد و پروفسور و آقای مان را الگو قرار دادم و رگ غیرت غیاث آبادی ام را فرو نشاندم و مشغول تماشای سرزمین خشک و کویری مان شدم.

از تهران همین که به سوی « خلیج پارس » پرواز می کنی ، بی درنگ تا خود آب های نیلگون به تازگی مصادره شده مان ، همین طور فقط کویر می بینی و خاک خشک و بس. اندوه ملی ام از بی آبی و خشکی بد فرجام میهن ، شاخک های شخصیت پر رنگ افسرده و موشکافم را دوباره جنباند.

به خلیج پارس رسیدیم. مهمان دار با خواست هویدا و احتمالن طبق فرمایش مدیران خطوط هوایی « القطریه » پرواز بر فراز « خلیج العربیه » را با بانگی رسا اعلام نمود.

مهمان دار و خطوط هوایی بی ناموس القطریه ، دیگر « بیل لازم » شده بود ! آن هم « بیل لازم به سبک غیاث آبادی » !! اما بیل مربوطه ی پاسدار ناموس ملی - مذهبی مان پیدا نمی شد که نمی شد؛ گویا گارد امنیت پرواز فرودگاه ، چنین رخدادهایی را پیش بینی نموده و از ورود ابزارهای ناموس پرستی ما غیاث آبادیا جلوگیری کرده بود !!!    

 

بی ناموس یا با ناموس ؟ مسئله این است !!

 


 

من در مالدیو ( کرانه ی آب و آفتاب و آرامش )

 

 

با وجود همه ی کوشش ها ، سفر به سی شل فراهم نشد.

 آقایی خوش برخورد و آگاه به نام سام در آژانس بومرنگ بلیط و تور سفر به مالدیو را برای مان به چنگ آورد. از بخت خوش سفر به مالدیو نیازمند ویزا نیست؛ به ویژه از آن جا که مالدیو سرزمینی کمی تا قسمتی اسلامی ست ، با ما ایرانیان همانند دیگر سرزمین ها مشکل زیادی ندارند.

بلیط رفت و برگشت مان با قطر ایرلاین بود و پرواز تهران - دوحه - مالی و بازگون ( بالعکس ) بود.

سفر به مارماریس با تور و هتل پنج ستاره و لوکس نفری یک میلیون و سیصد هزار تومن تمام می شد؛ و تور و هتل پنج ستاره ی مالدیو ( هتل پارادایس Paradise resort ) برای هر نفر دو میلیون تومن.

مانده بودیم که به سواحل مدیترانه ای جنوب ترکیه برویم و به Excitement و Entertaiment بپردازیم ، و یا این که Relaxation و Meditation را برگزینیم. من که از نخست هم آوا و هم نوا با دومی بودم. به ویژه این که اصلن و ابدن حال و حوصله ی نمایش تهوع آور بیانگر « اپیدمی بحران هویت » ایرانیان را همانند کشتی شب سال نوی رودخانه ی بانکوک و البته این بار در هتل های ساحلی ترکیه نداشتم.

تحمل دیدن مردان ایرانی که از شدت بلعیدن الکل ، مست و برافروخته به لاابالی گری و کارهای ناشایست در نقاط تفریحی هتل می پردازند و حرمت زنان هم میهن شان را پیش چشم مردان بیگانه می شکنند ، را نداشتم. به ویژه این که پایان نمایش فاخر و گران مایه ی ایشان همواره با شکوفه های بهاری عطر آویز ( تعوع و استفراغ های دلاورمردانه و پهلوانانه ) آراسته و پیوسته می شود !

 حتا تصور این صحنه ها هم مرا دچار چندش می کند. البته چنین صحنه هایی را در سه سفر خانوادگی مان به مرکز ، جنوب ، غرب و شمال ترکیه در سال های ۱۳۶۴ ، ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ ندیده بودم؛ اما گویا هم میهنان ارجمند سال به سال دچار دگرگونی های روانی و دگردیسی های رفتاری می شوند. از این رشد و کمال و پیشرفت هویتی ، شخصیتی و معنوی بی گمان باید سرفراز و شادمان بود !! 

پس سرخورده از سفر به سیشل ، مالدیو را برای سفر آرامش بخش تابستانی مان - پس از نه ماه رنج و سختی پیوسته و نه سال دشواری و کوشش پیوسته و ناپیوسته - برگزیدیم.

به فرودگاه امام رسیدیم.

فرودگاهی که در سال های پایانی دهه ی ۱۳۴۰ خورشیدی ، چنان طراحی شده بود که در سال های آغازین دهه ی ۱۳۶۰ ، پیشرفته ترین و بزرگ ترین فرودگاه بین المللی آسیا و خاورمیانه و مرکز ترانزیت بین المللی پروازهای آمریکا و اروپا ( مغرب زمین ) به خاورمیانه و خاور دور ( مشرق زمین ) باشد. در روزنامه ی اعتماد همین پریروز خواندم که چنان چه تا چند ماه پیش رو ، مبلغ یک هزار میلیارد تومن برای تکمیل ترمینال شماره ی دو این فرودگاه اعتبار تخصیص داده نشود ، این فرودگاه قفل خواهد شد و از سال آینده دوباره نیمی از پروازهای خارجی باید به همان فرودگاه پیر شصت - هفتاد ساله ی مهرآباد بازگردانده شود !!!

وارد دروازه ( گیت ) خط هواپیمایی قطر ایرلاین شدیم.

نظم و انضباط ( دیسیپلین ) و هماهنگی درخور ستایشی بر آن چیره بود و از هجوم و همهمه و داد و فریاد و ناسزای رایج بر دروازه های خطوط داخلی و خارجی هما ( ایران ایر ) ، آسمان ، ماهان ایر و دیگر خطوط وطنی مان خبری نبود. نه این که هم میهنان ارجمندمان خواست و نیتش را نداشته باشند ، بلکه خانم های جدی و وظیفه شناس مسئول دروازه ( گیت ) خط هوایی قطر ایر لاین چنین اجازه ای نمی دادند و مسافران را دو تا دو تا به گیت و گیشه ی کنترل و چک بار و بلیط راهنمایی و هدایت می کردند.

یاد سفرهای هوایی سال های ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ مان افتادم که به همراه مادر و پدر و بستگانم با بلیط های دوازده و هژده تومنی ( دوازده و هژده تا تک تومنی و نه هزار تومنی ) خط هوایی هما ( ایران ایر لاین ) از فرودگاه زیبا و خاطره انگیز قدیم اصفهان در واپسین جا ( منتی الیه ) جنوبی پل خواجو ی اسپهان ( اصفهان ) به تهران انجام می دادیم. خاطره ی شام ها و بستنی های خوشمزه ی رستوران خاطره انگیز چوب گردوی آن فرودگاه را هرگز فراموش نخواهم نمود.  

 

پرواز با خطوط هوایی قطر ایر لاین qatar airline به مالدیو

 

 

این نوشته ادامه دارد ..........      


 

سفر به سیشل ( SEYCHELLE )

 

 

خانمی که مسئول تور مالدیو سیشل در همان آژانس نایاب ( سیلک سیر ، ابریشم ، راه ابریشم ، ... ؟ ) بود ، در پی پافشاری من برای به چنگ آوردن بلیط و تور سیشل گفت : « مالدیو هم مانند سی شل است ، فقط کلاس سیشل کمی بالاتر است. در عوض ، شما با پول یک هتل سه ستاره ی تر و تمیز سی شل ، می توانید به یک هتل لوکس چهار ستاره ی A و یا یک هتل پنج ستاره ی B بروید. »

به هر حال راست می گفت ؛ بهای تور دربردارنده ی هتل چهار ستاره ی A سی شل ، از بهای بیش تر تورهای دربردارنده ی هتل پنج ستاره ی A مالدیو بالاتر بود.

اما آن تعریف هایی که ارسیا اوحدی - دل بسته ی دل خسته ی لونا شاد - از سی شل برای مان نموده بود ، حتا در صورت سفر به مالدیو ، باز حسرت سفر به سیشل را در نهادمان به جا می گذاشت که گذاشت !

پارتی بازی ها به فرجام ننشست و حسرت سفر به سیشل بر دل مان ماند. دانستن این واقعیت که به زودی و پس از بالی ، تورهای گردشگری مالدیو ، سیشل ، لبنان و کوبا به راه افتاده و در روزنامه ها هر روز و هر هفته پیش چشم و ذهن هم میهنان ارجمند قرار خواهد گرفت ، یگانه مرهم این حسرت چانگداز است !!

من به همه ی آزانس های های کلاس تهران و کلان شهرها قول می دهم که در راستای پدید آمدن هر چه شتابان تر این مرهم هر چه بتوانم برای شناساندن جنبه های جذاب سفر به مالدیو ، سیشل و کوبا انجام دهم؛ اما امیدوارم از این کمترین شهروند درجه هفتمی شان ، چشم داشت نوشتن از کشش های پر شور و گداز سفر به لبنان را نداشته باشند و خود بدین اقدام ننگین برای تشویش آلات و ازهار عمومی همت گمارند !!!

  

 

 

سفر به سیشل ( SEYCHELLE )


 

سفر به سی شل ( SEYCHELLE )

 

در تبلیغات رسانه ای آژانس های گردشگری و مسافرتی تهران هر چه جست و جو کردم ، نامی از سی شل نیافتم. پسر عمویم  - ارسیا - که سال هاست در آلمان روزگار می گذراند ، سی شل را برای سفر تابستانی مان پیشنهاد نموده بود.

به سامانه ی جست و جوگر گوگل روی آوردم؛ آژانسی که تا اکنون نیز نفهمیده ام که نامش « سیلک سیر » است یا « ابریشم » و یا « راه ابریشم » و هر چه از روی نشانی که تلفنی به من داد ، گشتم اما آن را در خیابان تخت طاووس ( مطهری ) نیافتم ، ادعای برگزاری تور آن را داشت. آزانس نتوانست در فاصله ی بیست روز مانده به هنگام مرخصی سفر ما ، بلیط رفت و برگشت از دوبی ( امارات ) و یا دوحه ( قطر )  به سیشل را برای ما بیابد. این بود که از سفر به سیشل تقریبن نا امید شدیم ، اما من هم چون همیشه خستگی نا پذیر و پیگیر تا واپسین هنگام به کوشش برای سفر به سیشل - که نرخ تور و هتل و به ویژه هزینه های جاری آن پنجاه درصد بیش تر از مالدیو است - ادامه می دادم.      

 

سفر به سی شل ( SEYCHELLE )

 

این نوشته ادامه دارد ...........


 

 

سفر به کرانه ی آب و آفتاب و آرامش : مالدیو

 

 

ستیز و کشمکش  بر سر مکان انجام دوره ی تعهد تخصص پزشکی ، هم چون دیگر همکاران برای من نیز با تنش و استرس همراه بود. ۹ ماه بردباری و شکیبایی پیشه نمودم؛ بردباری و شکیبایی در وضعیت تعلیق و بلا تکلیفی برای ما پزشکان که از پایان نوجوانی ، سال های سال ، همواره برنامه و تکلیفی مشخص و معین داشته ایم ، کار راحتی نیست.

دانشجویان پزشکی پس از چند سال گذراندن دوره ی دانشجویی پزشکی تبدیل به روبات های تک بعدی ، خودکار و اخته شده می شوند که زیر نظر استادان و معاونت آموزشی دانشکده و دانشگاه باید برنامه های آموزشی و کاری از پیش تعیین شده و تکراری را فرمان بردار باشند. این گونه است که ویژگی ( تریت ) های شخصیتی وسواسی - جبری ( که من آن را چهارچوب مند - قانون مدار نام نهاده ام ) بخواهی نخواهی در منش پزشکان ، حتا آنان که دارای ویژگی ها و اختلالات شخصیتی کلاستر B  هستند ، رشد و پرورش می یابد. از این رو عنصری به نام « خلاقیت ( آفرینندگی ) » در دانشجویان ژزشکی رشد و پرورش نیافته و چشمگیر نمی شود؛ مگر آن که به ندرت در میان اینان آدمی چند بعدی و آن هم به پشتوانه ی ژنتیکی فرد پیدا شود و خلاقیتش پایدار ماند !

این اندک پزشکان چند بعدی را در میان روان پزشکان ، جراحان ، متخصصان داخلی ، و نیز رشته هایی هم چون طب کار ، پزشکی قانونی ، بیهوشی و کودکان - که قبولی در آن ها نیازمند نمره ی پایین تری در آزمون پذیرش دستیاری ست - بیشتر می توان جست.

تحمل این ۹ ماه بلاتکلیفی و تعلیق برای من همواره تکلیف دار و تعیین مدار آسان نبود. اما من هیچ گاه ساده و آسان به چیز ارزشمندی دست نیافته ام و هر گنجی برایم با رنج فراوان همراه بوده است. از این رو سال هاست که بردباری و شکیبایی با جزء جزء منش من سرشته شده است و خوب آموخته ام که با شیوه های ذهنی و رفتاری چه گونه خودم را زیر بار فشار فراوان تنش و استرس مدیریت کنم.

۹ ماه گذشت و حلوای نسیه در پرتو برباری و شکیبایی و البته امید و توکل به پروردگار بخشنده ی مهربان ، به کام من و خانواده ام شیرین تر و گواراتر از سرکه ی نقد شد. لازم و ضروری دانستم تا فشار و تنش فرو نشسته بر روان خود و همسرم را از دوش ذهن و اندیشه بردارم و آرامش و سلامتی روان را برای شش ماه تاختن و شتافتن بازسازی نمایم.

این بود که به سفر به فرنگ اندیشیدم.

می دانستم که در آبان و آذر ، به لطف افزایش بی رویه و غیر منطقی اجاره بهای مسکن در تهران نیازمند پول و پس انداز خواهم شد ، اما این سفر را برای خود و همسرم لازم می دیدم. بدون آن توانی برای کوشش و پویش در خود نمی دیدم.

این بود که نزد یکی از استادان خوش ذوق ، نکته سنج ، هوشمند و دوراندیش خود شتافتم و از ایشان مشاوره ای سودمند گرفتم. استاد بزرگوارم - دکتر سید مهدی صابری - روان پزشک انسان مدار ، اخلاق گرا ، مهربان و منطقی سازمان پزشکی قانونی کشور محبت نمود و منت نهاد و مشاوره ای گران مایه و موشکافانه داد. او سفر را جزو ضروری زندگی و سبد هزینه های هر خانوار برشمرد و به ویژه آن را برای دوره های پر فشار ، تنش و کشمکش زندگی لازم دانست. بر من هویدا شد که دیدگاهم درست بوده است.

چو فردا شود ، فکر فردا کنیم.

پیش تر به همسرم پیشنهاد داده بودم که به جای ترکیه ، به « سی شل ( SEYCHELLE ) » برویم. از ایران که مستقیم بر درازای طول جغرافیایی رو به پایین و استوا بیایی ، در ست کنار آفریقا و ماداگاسکار ، به سی شل می رسی.

 

این نوشته ادامه دارد ................